آرادآراد، تا این لحظه: 16 سال و 28 روز سن داره

خاطرات آراد و مامان بابا

عید 1391

سلام عیدتون مبارک. خیلی وقته چیزی ننوشتم البته اینترنتمون  مدت زیادی قطع بود وتازه وصل شده امروز 3 فروردینه آراد گلم خیلی تغییر کرده.کلماتش زیادتر شدن و شیطونی هاش بیشتر.مرتب آبو (آب) میخواد و نمی دونم چرا همش تشنه است.البته علاقه شدیدی هم به قند داره و تا فرصتی پیدا می کنه یدونه بر میداره و فرار میکنه  فورا هم می خورش که ازش نگیریم. یاد گرفته بعضی از بازی فکری ها رو انجام میده.به با با جون میکه باباجی که خیلی بامزه است. قبل از عید هم همش مریض بود.اول سرخک و بعدش هم اسهال استفراغ.خدا کنه امسال برا همه سال سلامتی باشه. تا الان که جایی نرفتیم و فکر هم نمی کنم بریم چون همه جا خیلی شلوغه. ...
3 فروردين 1391

نصیحت مادرانه

سلام. همه میگن چرا مطلب نمی نویسی ولی نمی دونن که چه قدر کار دارم و سرم شلوغه. فکر کنم از روز مادر به بعد چیزی ننوشتم. حدود یک ماهی میشه که آراد راه میره االبته قبلش چند قدمی میرفت ولی نمیتونست ادامه بده.پس میشه که بگم پسرم از ده ماهگی را ه افتاده. در ضمن سخنرانی کردن هم بلده.همه میگن که اگر همین جوری ادامه بده پسر پر حرفی میشه. یادم میاد بچه که بودم خیلی سوال میکردم و حرف میزدم.اسمم رو گذاشته بودن رادیو بی بی سی.ولی مثل اینکه بیشتر حرفام رو اون موقع زدم و الان به نظر خیلی ها آدم کم حرفی هستم. از قدیم گفتن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد پس همین کم حرف بودن بهتره که پر حرفی خیلی مشکل درست ...
16 آبان 1390

تابستون آراد چه طور گذشت

انقدر مطلب ننوشتم که مجبورم تابستون پسرم رو خلاصه بگم. اوایل تابستون مسافرت شمال رفتیم.خیلی خوش گذشت.خونه یکی از دوستامون توی ساری بودیم.(خاله سارا و عمو سعید).عکساش رو هم میذارم که ببینید.البته فقط توی ساری نموندیم و زیاد این طرف اونطرف رفتیم. یک سفر ٣ روزه هم اراک و گلپایگان (خونه دایی بهروز)رفتیم  بقیه تابستون رو هم بین دورود و خرم آباد در رفت و آمد بودیم. راستی یک عضو جدید به خانواده اضافه شده .عمو مهدی.(نامزد خاله مریم که آراد خیلی باهاش جوره) نامزدی خاله مریم هم ٢٠ شهریور بود که اراد سنگ تمام گذاشت و اون چند روزی که دورود بودیم حسابی برای خاله اش رقصید. ...
1 مهر 1390

روز مادر

  برای روز مادر یک لپ تاپ کادو گرفتم چون هر وقت می یام از کامپیوتر استفاده کنم آراد از میز کامپیوترآویزون میشه و اجازه نمی ده. بعد از به دنیا اومدن آراد فکر می کردم حالا با این همه اضافه وزن چه کار کنم؟ولی حالا فهمیدم اون نگرانی بی مورد بوده چون انقدر دنبال آراد می دوم که از قبل لاغرتر شدم.ظاهرا این شیطونی رو از باباش به ارث برده.حتی می خواد از دیوارم بالا بره. راستی آراد دست زدن یاد گرفته . ...
10 خرداد 1390

آقای گرفتار

سلام منظورم از آقای گرفتار بابا محمد آراده. انقدر سرش شلوغ که این روزا از صبح که میره حتی ظهرم خونه نمی یاد و غروب بر میگرده.ما (من و آراد)اعتراضی نداریم فقط دلمون برای خودش می سوزه که انقدر کار می کنه.غروبم که بر میگرده خیلی وقتا ما رو میبره بیرون که حوصلمون سر نره. اینهارو مخصوصا برای تو (آراد)نوشتم که بعدا بدونی  هر امکاناتی که داری الکی به دست نیومده و قدرشون رو بدونی . بعضی از بچه ها خیلی انتظارات غیر واقعی از پدر مادرهاشون دارند.فکر می کنند پدر مادرشون باید فقط برای اونها زندگی کنند و توقعات اونهارو بر آورده کنند. امیدوارم تو از اونها نباشی.         ...
8 خرداد 1390